|
من گلم تو منگلی با هم میشیم گلمنگلی
|
||
|
وجود حر گونه قلت عملاعی در این وبلاگ یک عمر آدی مهثوب میشود |
اومدم هم تشکر کنم ازش هم اینکه بگم همون موقع هم وبلاگ دو تا نویسنده داشت.قبلا اسمش "من" بود حالا شد بچه بزرگ.
بعدااااا....
فکرشو کنین نشستین توی یه جمع یه دفه یکی بگه: ااا این مارمولکه سقفیده به چسب.
یا بعد از چند روز که توی خونه با داداشتون تنهایید هیچی هم برای خوردن ندارید بگین:خوب بریم پیخ و میچ(پیچ و میخ)بخوریم.
یا به دوستتون بگید بیا تا اون چیل تراغ برق(تیر چراق)بدویم.
یا معلم شیمیتون بگه از اونجا که طلا یه آهنه...
حالا برای این دفعه بسه:دی
امیدوارم همیشه با چیزشون شاد باشن و بهشون خوش بگذره
مارو که هیشکی دوس نداره که!!!
این روزو هم مثله بقیه ی روزا میگذرونیمو پشت گوش میندازیم به امیده اینکه یه روزی یکی *********** (اینجاشو موندم نمیدونستم چجوری ادامش بدم این شد که * زدم به جاش
)
هیشکی منو دوس نداره...
خوب دیگه بسه برین پی کارو زندگیتون چقدر میشینین پایه اینترنت؟!!!
پیشته!!
چخه..!
فعلا...
شماره عينك من مي دوني چنده؟... ا...چرا جواب نمي دي؟
< <<< (نگاه عاقل اندرسفيه دختر) >>>>
پرده دوم :ساعت ۱۶:۳۰، ايستگاه اتوبوس
مي تونم يه ذره وقتتون رو بگيرم؟ به خدا قصد خير دارم -
خواهش مي كنم مزاحم من نشيد، من نامزد دارم -
خب من حاضرم با نامزد شما دوئل كنم ،انتخاب اسلحه هم به عهده اون -
(دختر به زور جلو خنده اش را مي گيرد)
ـ ببين پسر خوب من جاي مامان توام
ـ خب من خيلي دوست دارم يه مامان خوب مثل شما داشته باشم،تا شبا برام قصه بگه ،برام لالايي بگه
ـ لطفا مزاحم نشويد ،پليس صدا مي كنما
ـ خب بهتر ،همين جا عقدمون مي كنن
ـ تو چقدر پررويي بچه ؟؟
ـ من شماره ام رو ميدم به شما ،اگر دوست نداشتين زنگ نزنيند
ـ باشه ولي قول نميدم زنگ بزنما
ـ عيبي نداره ، زنگ نزن
پرده سوم : يه روز بعدازظهر،پارك
ـ ببين آقا امين تا به حال دوست پسر نداشتم،چون دوست ندارم مثل اين ديوونه ها و
بچه مچه ها كه تا صبح مي شينن پاي تلفن ، هي تلفن بازي و از اين صحبت ها
ـ خب من هم تا به حال دوست دختر نداشتم... من هم از اين بچه بازي ها بدم مياد
پرده چهارم : نصف شب،پاي تلفن
...ـ ببين امين جون نگاه من به زندگي اينجوريه كه
...ـ اتفاقا عزيزم دلم،ماي دارلينگ ،هاني،سوييتي،نظر منم اينه كه
پرده پنجم: يك شب گرم و تب آلود
بوي علف،حس خسته يك ملافه پيچيده ،عطر ممنوع يك رويا ،صداي (...) و
(...) ،عشق و ديگرهيچ
!!!در اين قسمت بايد كمي بي پرده سخن گفت
پرده ششم: روز ولنتاين،كافي شاپ
ـ من ديگه خسته شدم ،امروز يه روز عاشقانه اس ، سرشار از عشق وصفا ولي مثل اينكه تو من رو ...دوست نداري
چرا دوستت دارم ولي شرايطم طوري نيست كه بتونم وقت بذارم، من دوستاي ديگه اي هم دارم كه بايد بهشون برسم
...نمي تونم همه وقتم رو براي تو بذارم
... خب منم همينطورم، منم وقت ندارم ولي اين دليل نمي شه كه ديگه از عشق صحبت نكني
... عشق مال بچه هاس ، اين حرفا چيه، ما ديگه بزرگ شديم، بايد واقع بينانه به اين قضيه نگاه كنيم
...گفتم كه ... ديگه من رو دوست نداري
... چرا عزيزم دوستت دارم ، امشب زنگ بزن به بابات بگو مي ري خونه دوستت شبم نمي آي
!كدوم دوستم ؟
... اسمش يادم نيست، همون كه اون دفعه گفتي ديگه
! آهان ... باشه
پرده هفتم : فرداي روز ولنتاين، خونه پسره
بي شعور! پدر سگ! (...)! (...)! تو فكر كردي من (...) ام ! تو من رو با اون خواهر(...) ات اشتباه گرفتي
...پونزده پسر رو جمع کردي تو اين خونه که چي بشه
! توهم كه بدت نيومد...! تازه اينا دوستاي منن ! غريبه كه نيستن
... خفه شو بي غيرت ! من عشق تو بودم! برات روز ولنتاين عروسك خر گريان خريدم و هديه دادم
!! چه ربطي داره منم برات از اين شكلات قلبي ها خريدم
شكلات قلبي ات بخوره تو سرت! تو اصلا معني عشق رو نمي فهمي... حيف اون كارت پستالي كه برات ...خريده بودم
عشق همينه كه ديدي ديگه، راستي اونروز روم نشد بهت بگم كارت پستالت خيلي بي ريخته! حالا فكر كردي خيلي لعبتي، با اون هيكل بي ريختت! مث كپه (...) مي مون
دفعه اول كه هيكل من بي ريخت نبود... تو اينجوريش كردي
!(...) به من چه خود(...)ات مي خواستي
:اين قسمت را با صداي گيس و گيس كشي بخوانيد
( ...)(...)(...)(...)(...)
( ...)(...)(...)(...)(...)
...(تالاپ ( صداي بسته شدن در
پرده هشتم: بعد از ظهر فرداي روز ولنتاين، لوكيشن قبلي
آخه آرمان اُلاغه ، مرتيكه بي شعور، تو مي مردي ۵ دقيقه ديگه هم تو كمد دووم مي آوردي؟
... به من چه امين جون ! علي هلم داد
... علي آبروي من رو بردي، طرف پريد! از همون سوراخ كليد نگا مي كردين ديگه
... آخه امين تو نمي دوني تو كمد چه بويي مي اومد كه
- بيا اينم از رفقاي ما !
پرده نهم: ساعت۱۶:۰۰‚ پرايد
... ببين آقا ، من تا حالا دوست پسر نداشتم
ساعت ۱۷:۰۰ ، يه جاي ديگه
... آبجي پا مي دي واسه...
یکم زیاد بود ولی گذاشتمش.
سحر جعفريجوزاني در نقش فروغالسلطنه سريال باغ مظفر توانسته انتظارها را برآورده كند.
كاراكتر فروغ بدون اغراق يكي از پايههاي استحكام مايههاي طنزگونه سريال جديد مهران مديري است و جعفريجوزاني نشان داده قواعد حضور در چنين كاري را به خوبي ميشناسد.
سر به سر گذاشتنهاي فروغ و نازي (شقايق دهقان) بدون شك براي بيننده دلنشين است و جاهايي كه كامران تبديل به دست مايه قدرتطلبي آنها براي رو كمكني طرف مقابل ميشود بار طنز مجموعه را افزونتر ميكند.
البته مديري ميتواند با وارد كردن خواستگاري سمج براي فروغ از تواناييهاي بيشتر بازيگري سحر جعفريجوزاني در بهتر شدن باغ مظفر استفاده كند.
حتي اين نقش را ميتوان برعهده نيما (هادي كاظمي) بگذارد، لودگي او و خصوصيات اخلاقي فروغ حسابي بيننده را به ريسه مياندازد و حتي فرصت عرضاندام بيشتري به بردبارخان يا همان نادر سليماني خودمان در كنار شخصيتهاي ديگر مرتبط با داستان ميدهد كه در نهايت سريال را دلنشينتر خواهد كرد.
سحر جعفريجوزاني دختر مسعود جعفريجوزاني كارگردان نامدار سينماي ايران است، بله، سحر دختر خوب بابا است، دختري كه مانند پدرش هنرمند ارزشمندي است. او بازيگري را در سينما و تلويزيون تجربه كرده اما هنوز روي صحنه تئاتر نرفته است.
ناديده گرفتن تواناييهاي سحر جوزاني در سريال باغ مظفر دور از انصاف است، بايد قبول كرد اكثريت بينندههاي اين سريال فروغ را تاثيرگذار و جذاب يافتهاند بخوانيد او چه ميگويد.
• خيلي خوشحالم كه در باغ مظفر بازي ميكنم، خرسندم نقشي را بازي ميكنم كه متفاوت است، يك جور نقش منفي كه در قالب طنز شيرينيهاي ويژهاي دارد، فروغ متفاوتتر از نقشهاي قبليام است كه در تلويزيون بازي كردم و همين موضوع را برايم جذاب و شيرينش كرده، فكر ميكنم برگشتنم به تلويزيون آن هم با كاري كه دوستش دارم به موقع بود.
• بازيگر بايد براي هر نقشي توانش را بگذارد، هر نقشي را كه براي بازي كردن قبول كردهاي حتما دوستش داشتهاي، بايد براي آن زحمت بكشي و تمام توانت را به كارگيري، من هم سعي كردم تمام توانم را بگذارم.
• باغ مظفر كار خوبي است و خود من هم دوستش دارم، البته بايد بگويم كه تمام كارهاي مهران مديري را دوست دارم، از زمان ساعت خوش تا به حال، گروه نويسندههاي ايشان خيلي خوب و قدرتمند هستند، بازيگران باغ مظفر را دوست دارم و معتقدم با استعداد به حساب ميآيند، مديري جنس كار طنز را خوب ميشناسد و انتظارات مردم را به خوبي برآورده ميكند.
• كارگرداني را هم دوست دارم، در كل هنر را دوست دارم اما در حال حاضر نميشود گفت كدام يك ارجحيت دارد، نويسندگي يا بازيگري.
• از بچگي پدرم را در حال نويسندگي و فيلم ساختن ديدم، هميشه در پشت صحنه فيلمهاي پدر حضور داشتم و ايشان من را با خود ميبردند، تصويري كه هميشه از پدرم در ذهن داشتم به شدت برايم جذاب بود به دليل همين جذابيتها وارد اين وادي شدم. علاقهام به پدرم خيلي موثر بود، بزرگ شدن در چنين محيطي و تجربه چنين شرايطي من را جذب بازيگري كرد.
• شايد بخشي از هنر ژنتيكي باشد، اما خيليها هستند كه خانواده آنها هنرمند نيستند، ولي آنها هنرمند به حساب ميآيند، هم بايد ژنتيك را دخيل دانست و هم نه، يك جورايي ژنتيك موثر است و بايد علاقه و پشتكار را نيز به حساب آورد.
• پدرم خودش يك هنرمند است و عاشق كارش، از وقتي يادم ميآيد هنر يك جوري برايش به معني زندگي كردن بوده است، بدون هنر زندگي براي ايشان معني ندارد، من هم با اين تفكر بزرگ شدم، تا زماني كه به سنين جواني نرسيده بودم در فيلمهايش يكي، دو سكانسي بازي ميكردم اما چون نقشي در آن سن برايم نبود من را به نوشتن ترغيب ميكردند، پدرم ميگفت هر وقت ناراحتي و دلت ميگيرد بنويس تا سبك شوي، اما بازيگري براي من به صورت جدي جور ديگري پيش آمد.
• براي سريال آژانس دوستي مينوشتم و قرار نبود در آن بازي كنم، در يكي از قسمتها پرداختن به زندگي خصوصي يكي از رانندهها مدنظر بود و كارگرداني آن قسمتها را فرامرز قريبيان برعهده داشتند، من توضيحاتي در مورد خصوصيات اخلاقي همسر آن راننده دادم كه بايد چگونه باشد. قريبيان گفت خودت بازي كن و من به صورت جدي بازيگري را شروع كردم.
• وقتي روانشناسي بداني بيشتر از روحيات آدمهاي مختلف سر در ميآوري. دانستن روانشناسي به هر نوع هنري كمك ميكند، به طور مثال وقتي موزيسيني، روانشناسي بداند بهتر ميتواند اثري ارائه دهد كه مخاطب را جذب كند حتي يك گريمور اگر به روانشناسي آشنايي داشته باشد به طور حتم نتيجه كارش بهتر خواهد شد، اين موضوع در مورد طراحي لباس يا كارهاي ديگر هم صدق ميكند، شماي خبرنگار نيز اگر روانشناسي بدانيد بهتر ميتوانيد من را به حرف زدن ترغيب كنيد.
• تمام كارهاي پدرم را دوست دارم، برخي از «راشهاي» در چشم باد را ديدهام و فكر ميكنم جزو بهترين كارهاي پدرم باشد. «در مسير تندباد» و صميميت و سادگي فيلم «جادههاي سرد» را نيز ميپسندم.
• پدرم نقش مهمي در زندگيام داشته، از بچگي برايم قصه ميگفت، از وقتي يادم ميآيد كتاب ميخواند و باعث ميشد من هم كتاب بخوانم، هميشه نوشتههايش را براي من ميخواند و ميگفت كه هنر نقش خيلي مهمي در زندگي آدم دارد، از پدر ياد گرفتم كه با هنر ميتوان روي مردم تاثير گذاشت و آنها را متوجه خيلي چيزها كرد، تاثير او روي زندگي من خيلي عميق بود، من عاشق پدرمم.
• آدم فقط يك بار به دنيا ميآيد و يك بار هم ميتواند زندگي كند من هم از اين قاعده مستثني نيستم. بايد به بهترين شكل از فرصت زندگي كردن استفاده برد، زندگي با همه خوبيها و بديهايش قشنگ است.
• در ترافيك بودن نيز آدم را خسته ميكند، وقتي مريضم و... اينها ساعتهاي ناراحتي من است البته اينها همه جزيي از زندگي است و وجود دارد.
• در سال 1357 در سانفرانسيسكو به دنيا آمدم. با اينكه در سانفرانسيسكو به دنيا آمدم اما كاملا ايراني بزرگ شدم چون در سن پنج سالگي آمدم ايران، پدرم از بچگي راجع به كوه دماوند با من صحبت ميكرد و قصه ضحاك مار به دوش را برايم تعريف ميكرد البته به گونهاي كه براي يك بچه قابل درك باشد، با اينكه ميروم و برميگردم اما ترجيح ميدهم در ايران زندگي كنم و خودم را ايراني ميدانم.
• بله، بچه كه بودم ژيمناستيك ميرفتم، با پسرعموهايم فوتبال بازي ميكردم. به نظرم ورزش لازم است چون همانقدر كه سلامت روح اهميت دارد، سلامت جسم نيز به يك هنرمند در طي كردن پلههاي ترقي و موفقيت كمك ميكند. بازيگر بايد در كنار روحي سالم، جسمي سالم نيز داشته باشد. با ورزش ميتوان از سستي و كرخي فاصله گرفت.
• عاشق تماشاي فوتبال هستم.
• هر وقت فوتبال پخش شود و بازي خوبي باشد نگاه ميكنم، فرقي ندارد داخلي باشد يا خارجي، اما براي ديدن جامجهاني يا دربيهاي استقلال و پرسپوليس برنامهريزي ميكنم تا تماشاي آنها را از دست ندهم.
• از ديدن بازيهاي منچستريونايتد لذت ميبرم، به بازي برزيل هم علاقه دارم اما عاشق تيم ملي فوتبال ايرانم.
• هميشه فكر ميكنم تيم ملي بايد براي خوب بازي كردن غيرتي شود، بازي با استراليا را فراموش كردهايد، تعصب و انگيزه ايراني كه تبلور يافت، غيرممكن را به ممكن تبديل كرد. براي موفقيت فوتبال ملي در كشورما بايد جدا از تاكتيك تيمي و تكنيك انفرادي راهي پيدا كرد تا تعصب بازيكنان بارور شود.
• به غير از بازي با استراليا كه شهره خاص و عام است و ديدار ايران و آمريكا كه كلي كيف كردم، بايد به دو بازي با كرهجنوبي اشاره كنم. يكي آن بازي 6 بر 2 كه علي دايي چهار تا گل زد، يكي هم پيروزي 4 بر 3 در جام ملتهاي چين كه علي كريمي سه گل زد، آن هفت گل دايي و كريمي به كره فراموشنشدني است.
• توپ فوتبال گرد است و هيچ چيز قابل پيشبيني نيست. در همه اين سالها علي دايي به فوتبال ما خدمت كرده و با تمام وجود توانايياش را براي سربلندي تيم ملي به كار برده است. اين درست نيست كه غيرمنصفانه با او برخورد كنيم. نبايد عملكردش در سطح ملي را به راحتي به فراموشي بسپاريم اما در مورد اينكه چه تيمي قهرمان ليگ برتر ميشود، بايد گفت پيشبيني خيلي زود است.
اینو از سایت http://www.tehroon20.com کش رفتم.
۱.عشق از دید حاج آقا : استغفرالله باز از این حرفای بی ناموســی زدی ؟!
( جمله عاشقانه : خداوند همه جوانان رو به راه راست هدایت کنه
)
2.عشق از دید یک ریاضیدان : عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمـــول !
( جمله عاشقانه : آه عزیزم به اندازه سطح زیر منحنی دوستت دارم
)
3.عشق از دید رحیم گوشکوب بقال سر کوچه : والا زمان ما عشق مشق نبود ننمـون رفت این فاطی اتوماتیک رو واسمون گرفت !
( جمله عاشقانه : هوی فاطی شام چی داریم ؟
)
4.عشق از دید مرتضی ایدزی ( در زندان ) : اوچیکتیم عشقی !
( جمله عاشقانه : خاک زیر پاتیم ... نشاشی که گل میشیم )
5.عشق از دید ننه بزرگم : نزن ننه این حرفارو ! راستی این دختر بتـــــول خانوم خیلی دختر خوب و با کمالاتیه !
( جمله عاشقانه : بریم خواستگاری ...
)
6.عشق از دید دوست دختر : عزیزم تو که عاشقمی پس چرا هزینـــــــه جراحی دمـــــاغمو نمیدی ؟! واسه ناهار هم بریم سورنتو ... نادیا و دوستشم میان ... دوست نادیا واســـش یه ماتیز گرفته ! تو حتی حاضر نیستی واسه مــن که اینهمه دوستت دارم یه پراید بخری ؟!
( جمله عاشقانه : عزیزم گوشی سونی میخوام ..
راستی دوستت هم دارم!
)
7.عشق از دید غلام شوفر : رادیاتور عشق من از برایت جوش آمده ! باور نداری بر آمپرم بنگر!
( جمله عاشقانه : عزیزم دوست دارم ! بووووو بوووووو بوووووغ
)
8.عشق از دید دخترای ترشیده : خدا جون یعنی میشه بیاد خواستگاریم ؟!!
( جمله عاشقانه : یا شابدالعظیم 1000 تومن نذرت که بیاد خواستگاریم
)
9.عشق از دید بابام : آخه پسر عشق واست نون و آب میشه ؟! حالا بگو ببینم باباش چی کار؟
( جمله عاشقانه : برو دختر حاج آقارو بگیر
)
10.عشق از نگاه ننم : وا مگه تو امسال کنکور نداری ؟! عشق باشه واسه بعد !
( جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت
)
فعلا ...
حوا: سلام... هيچی... رفته بودم دو كيلو سيب از درخت ممنوعه بچينم! حالا يه ساعته واستادم اينجا، نه از تاكسی خبريه، نه از شخصی.
آدم: چی ميگی زن؟! تاكسی كه هنوز اختراع نشده بابا!
حوا: اِوا راست ميگيا! پاك يادم رفته بود!
آدم: پياده بيا تورو خدا! اين هابيل بيچاره از گشنگی با شورتش دلمه درست كرد خورد!
حوا: وای خاك عالم! اومدم...! راستی قابيل كجاس؟!
آدم: نميدونم والا! من كه اومدم خونه نبود.. لابد بازم رفته بيرون الواتی! ديشب هم دير اومد خونه و بو سيگار ميداد! اين پسر آخر سر خودشو بدبخت ميكنه! حالا ببين من كی گفتم!
حوا: نگو تو رو خدا! خدا مرگم بده! بچهام گناه داره! برخورد ديروز تو هم باهاش اصلا صحيح نبود! اين طرز برخورد از نظر روانشناسی كاملا رد شدهاس و روی شخصيت بچه تاثير منفی ميذاره!
آدم: من كه چيزی بهش نگفتم! فقط گفتم حق نداره تلويزيون نگاه كنه! مگه ما خودمون بچه نبوديم؟ مگه ما تنبيه نشديم؟ مگه ما از بابامون كتك نخورديم؟ شما زنها اصلا بلد نيستين بچه تربيت كنين!
حوا: خب به هر حال...ا! خيلی زوده كه تو و امثال تو توی اين دنيا برا ما زنها شاخ و شونه بكشن! شما ماها رو نشناختين هنوز...! اصلا حالا كه اينطور شد امشب از شام خبری نيست! زنگ بزنين از بيرون پيتزا ميوهجات براتون بيارن!
آدم: عزيزم! حالا من يه چيزی گفتم! شوخی كردم به خدا...! الو ؟ الو؟
حوا:...
«مشترك مورد نظر عصبانی ميباشد! لطفا بعدا شماره گيری نمائيد...!»
... و اينگونه بود كه اولين فمينيست دنيا قدرتنمايي كرد و صدای اولين مرد دنيا را در گلو خفه كرد!
اگه 4 , 5 نفر دور هم جمع شن
![]()
توي آمريكا ، با هم مسابقه ميدن
! توي فرانسه ، همه همزمان شروع به حرف زدن مي كنن!توي ايتاليا ، در مورد مد عينك و لباس جديدشون بحث مي كنن
! توي آلمان ، درباره ي سياستهاي دولت حرف مي زنن!توي پاكستان ، يه باند قاچاق ترياك تشكيل ميدن!
توي عراق ، براي حمله به سربازهاي آمريكايي نقشه مي كشن!
توي افغانستان ، اگه پول نداشته باشن كار مي كنن و اگه پول داشته باشن مي خوابن
! توي آذربايجان ، يه بطري آب پرتقال مي خرن و با هم مي خورن!توي مصر ، ميرن يه جا مي شينن قليون مي كشن
! توي امارات متحده ي عربي ، ۴ نفرشون دست مي زنن و يه نفرشون مي رقصه!توي روسيه ، از همديگه رشوه مي گيرن
! توي ژاپن ، هيچوقت ۵ نفر دور هم جمع نميشن! چون هميشه حداقل ۳ نفرشون كار دارن!توي هند ، يا با همديگه مي رقصن و يا ميرن سينما و رقص تماشا مي كنن
! توي كوبا ، هر وقت ۲ نفر يا بيشتر يه جا جمع بشن از كاسترو تعريف مي كنن!توي كره جنوبي ، با هم يه شركت راه ميندازن و يه كالاي ژاپني رو كپي مي كنن
!
توی چین ، اینها که دیگه روی هر چی متقلبه کم کردن کافی یه چیزی یه جای دنیا ساخته شه 3 سوت نزده کپی میکنن!
توي مكزيك ، دو نفرشون دوئل مي كنن و يه نفرشون ناظر دوئل ميشه و دو نفر ديگه هم گيتار مي زنه
! توي ايران ، يا پشت سر بقيه غيبت مي كنن يا از حرف زدن و سوتي هاي همديگه ايراد مي گيرن يا يه نفرشون رو ميذارن وسط و ۴ نفرشون متلك بارونش مي کنن!
|
|